تبلیغات
دیگه دیگه ... - شقایق....

شقایق....

شقایق هست , زندگی باید کرد . . . . .

 

وقتی شقایق مرد  ، گلهای باغ همه ماتم گرفتند و از جویبار خواستند برای گریستن  ، به  آنها چند قطره  آب قرض دهد .

 

جویبار  آهی كشید و گفت :  آن قدر شقایق را دوست داشتم كه اگر تمام  آبهای من به اشك تبدیل شود و  آنها را برای مرگ شقایق بریزم ، باز هم كم است .

 

گلها گفتند : راست می گویی ،

چگونه ممكن بود با  آن همه زیبایی ، شقایق را دوست نداشت ؟

 

جویبار پرسید : مگر شقایق  زیبا بود؟

گلها گفتند : شقایق غالباً خم می شد و صورت زیبای خود را در  آب شفاف تو می دید ، پس تو باید بهتر از هر كس بدانی كه شقایق چقدر زیبا بود .

 

جویبار گفت : من شقایق را برای این دوست می داشتم چون وقتی خم می شد و به من نگاه می كرد ، من میتوانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا كنم .

               

 



[ دوشنبه 2 دی 1392 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ سما ] [ نظرات() ]